صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

 

می‌گن دوره آموزشی بهترین دوران سربازی است. از زندگی در شرایط سخت در اردوگاه گرفته تا تکرار طبل بزرگ زیر پای چپ در رژه ، تا پاسبخش بودن و نگهبان دستشویی، از جیم شدن تا نوشتن یادگاری زیر تخت آسایشگاه و زدن ضربدر زیر کلاه، تا صبحگاه و شامگاه، تا همیاری رفتن و بدو بایست دور انبار تا بوفه تا مرخصی شهری ، گت شلوار و خروپف بچه‌ها توی آسایشگاه تا قدم آهسته یا بشین پاشو رفتن، تا دست پشت گردن و کلاغ پر رفتن، تا پیشفنگ و پافنگ، تا واکس پوتین، تا پاسداری رفتن یا گشتی بودن، تا پاس ۱ و ۲ و ۳ بودن ، از کشیدن پلاستیک فریزر روی یقلوی برای فرار از نشستن آن تا روز تعمیر و نگهداری .

راستی یادش بخیر آن همه سختی های خاطره انگیز...

فرهنگ لغت سربازی؛ آشخور پاطلایی دو ماه دیگه نبود؟

 

سربازها هم برای خودشان فرهنگ واژه هایی دارند که بتدریج در میان آنها رایج شده است.اشاره و یادآوری برخی از این اصطلاحات مشترک خالی از لطف نیست.

آشخور: کسی که دوره آموزش رو می‌گذراند - ناشی - بی درجه - (مشخصه:کچل- لباس خاکی).

لوحه نگهبانی: برگهایی که در آن پاسهای نگهبانی و اشخاص نگهبان ذکر شده است.

برنامه سین: تمامی کارهایی که سرباز از موقع بیداری تا موقع خاموشی در ساعت‌های معین و مشخص انجام می‌دهد.

بشمر سه (بشمار 3) : انجام دادن یک کار در کوتاه ترین زمان ممکن ، با سرعت .

سوراخ جا انداختن: سربازهای قدیمی به علّت پایه خدمت زیاد حوصله ندارند که بندهای پوتین را از میان تمام سوراخ های پوتین رد کنند، به همین دلیل بندها را از سوراخ‌ها یکی در میان رد می‌کنند.

 سهمیه طناب: اصطلاحی که سربازهای قدیمی آن را برای جدیدترها به کار می‌برند .مثلا می‌گویند:  بروید سهمیه طناب بگیرید، چون خدمت زیاد دارید، خودتان را دار بزنید!

ساچمه پلو: عدس پلو!

شماره یَقلوی: اصطلاحی است برای سربازهای پایه خدمتی کم که هنوز زیاد توجیه نیستند.

جیمبو: سربازی که زیاد جیم می‌زند! 


شماره یَقلوی: اصطلاحی است برای سربازهای پایه خدمتی کم که هنوز زیاد توجیه نیستند.

جیمبو: سربازی که زیاد جیم می‌زند!

جیم زدن: از زیر کار در رفتن، زرنگی کردن.

جیم فنگ: دستوری است که میان سربازهایی که می‌خواهند جیم بزنند، رد و بدل می‌شود.

چرا نداریم: اصطلاحی است به این معنی که هیچ کس حق ندارد در مورد دستورهای محول شده، پر س وجو کند .

دمپایی ابری: در اصطلاح به کتلتهای کلفت و تقریباً خام گفته می‌شود.

زیلو: فرش برزنتی، زیراندازی که در صحرا و آموزشها استفاده می‌شود.

پا طلایی: به سربازهایی که نمی توانند رژه بروند، اطلاق می‌شود.

....ماه دیگه: نبود ؟ به رخ کشیدن عدد و رقم ماه‌ها و یا روزهای باقیمانده خدمت، همیشه جزو مهمترین رسوم سربازی است.

===

کاغذ خاطرات؛ قرارمان این نبود!

 


شده دلت بخواهد برگردی به گذشته. به گذشته‌های خیلی دور. آن زمان که تازه دانش‌آموخته شده بودی و تب دانشگاه مثل همیشه داغ بود. مثل همین الان که باید همه پسرها و دخترها حتماً تحصیلات دانشگاهی داشته باشند؛ اصلاً اگر دانشگاه نروی، نمی‌شود!

نمی‌دانم، اما قرار نبود آن زمان همه از دم درس بخوانیم، همه دکتر شویم و همه اتفاقات خوب دنیا به دلیل داشتن مدرک عالی ما اتفاق بیفتد اما...

اینکه دانشگاه و ادامه تحصیل خوب است، قطعاً شکی در آن وجود ندارد، اما آنکه ورود به دانشگاه برای رشته دانشگاهی مورد علاقه‌ات باشد و بعد کاری هم مرتبط با آن علاقه و رشته تحصیلی‌ات داشته باشی، چیز دیگری است.

امشب نه ماهی است و نه شوی و نه بوی عطر یاس پیر گوشه حیاط و نه عطر سیب. اما باز هم دلم می‌خواهد به عقب‌تر برگردم، یعنی آن زمان که هنوز رشته دبیرستانی‌ام را هم انتخاب نکرده بودم. آن زمان که سوم راهنمایی بودم و پدر مدام می‌گفت: تو هم باید مثل خواهر بزرگت حتماً رشته علوم تجربی درس بخوانی. حتماً باید پزشکی قبول شوی. نه من پزشک شدم و نه خواهر بزرگم!

هر دو در رشته علوم تجربی درس خواندیم، اما عاقبت او مترجم زبان شد و من روزنامه‌نگار. حالا که به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم می‌شد در رشته ادبیات درس خواند و انگ تنبلی هم نخورد، می‌شد کلاس نقاشی رفت و می‌شد موسیقی را ادامه داد. چقدر دلم می‌خواست به همه بگویم همه کلاسهای تابستانی دنیا کلاس زبان و ریاضی نیست.

حالا از آن زمان می‌گذرد، از آن شب و روزهایی که بارانهای بی‌محابا همه خستگی‌مان را می‌شست. بوی عطر گلخانه‌های کاهگلی در کوچه‌ها می‌پیچید. حالا دیگر نه از حوض خانه مادربزرگ که ماهی‌هایش همه دچار آبی‌ها بودند، خبری است و نه از آن همه آرزوهایی که داشتم.

به دور و بر که نگاه می‌کنم، می‌بینم همه آرزوهایی که روزی آرزو بودند شکل دیگری گرفتند. امروز روز دیگری است. داشتن یک زندگی مستقل، شغل خوب و امکانات رفاهی و... همه آن چیزهایی بود که آن روزها می‌خواستم. امروز از بالای بلندترین ساختمان چند طبقه شهر آرزوهایم را نگاه می‌کنم. می‌بینم قرارم این نبود که مهتاب را از صفحه نمایشگر نگاه کنم، به جای دیدن و شنیدن صدای همه کسانی که دوستشان دارم، صورتکی زرد به نشانه دوست داشتن بفرستم.

به سکوت و آرامشی که در این ساختمان بتنی و ضدزلزله حاکم است، می‌نگرم. به مسیری که برایم پیش آمد و شاید به نفع من بود، می‌نگرم، اما قرارمان این نبود که رفتن به کوه آرزویی شود و خوردن چای آتشی به خیالی مبدل شود.

امروز روز دیگری است. خدایا قرارمان این نبود!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین