صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

 
 
یک روز خانواده لاکپشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.
از آنجا که لاکپشتها به صورت طبیعی در همه موراد آرام عمل می کنند، هفت سال طول کشید که برای سفرشون آماده بشن.
در نهایت خانواده لاکپشت ، خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدت حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند و سبد پیک نیک رو باز کردند و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند.
پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاکپشت که سریعترین لاکپشت بین لاکپشتهای کند بود برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاکپشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، ولی بالاخره به یک شرط قبول کرد:
به شرط اینکه تا برگشتن او کسی چیزی نخوره. خانواده قبول کردند و لاکپشت کوچولو راه افتاد.
سه سال گذشت ... و لاکپشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ...
سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاکپشت که دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده, اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره
و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاکپشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت:
دیدید... می دونستم که منتظر نمی مونید... منم حالا نمیرم نمک بیارم!!!
 
نتیجه اخلاقی:
 
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این میشه که دیگران به تعهداتی که ازشون داریم عمل کنند.

آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمان عملا هیچ کاری انجام نمیدیم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین