صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

 

* بار‌الها، احدا، لم یزالا، ای که تویی خالق هر پست و فرازا،

نبود جز تو کسی در نظرم وقت نمازا، که کنم عرض نیازا،

تو دهی روزی هر اردک و غازا،

تو دهی رزق به هر گرگ و سگ و ماهی و بوزینه و خوک و شتر و گاو و پلنگ و خر و فیل و مگس و پشه و گنجشک و کلاغ و زغن و مورچه و اسب و بز و میش و وزغ و خرس و گرازا،

تو رحیمی تو کریمی تو خبیری تو بصیری تو علیمی تو سلیمی تو خدایی ز همه خلق جدایی تو انیس دل مایی

تو همان رازق محبوب قدیمی ولی افسوس که این بنده تو، بنده شرمنده تو، هر چه زنم داد، کنم ناله و فریاد، گلویم بکند باد،

از این بنده مفلس نکنی یاد، نسازی دل من شاد، به حرفم ندهی گوش، که کردی تو مرا پاک فراموش، تو گویی نبود حرمت من پیش تو اندازه یک موش،

من از دست تو پیوسته خورم جوش، پس از خوردن هر جوش شوم یکسره مدهوش و شود حال من غمزده مغشوش، که دارم همه شب زانوی غم بنده در آغوش،

از این رو که پس از خدمت سی ساله که این بنده دلخسته شدم بازنشسته همه جا راه به روی من مفلوک ببسته،

ز چپ و راست طلبکار سمج از همه جانب به کمین من بیچاره نشسته، دل من سخت شکسته، که پس‌انداز ندارم، نه پس‌انداز ندارم که دو تا ‌«غاز» ندارم، ز پی پختن دمپختک و آش و کته من گاز ندارم،


» ندارم، ز پی پختن دمپختک و آش و کته من گاز ندارم، غرض، این بنده در این شهر دلی باز ندارم، ز پی گفتن درد دل خود همدم و همراز ندارم،

تو هم ای خالق من، رازق من، دکتر من، حاذق من، هیچ نگویی که در این شهر پر از ولوله و غلغله، این شهر گرانی که بود سیب‌زمینی ز طلا نیز گرانتر،

نبود هیچکسی فکر کسی ، نیست یکی دادرسی حامی و فریادرسی، بنده من با همه بیکاری و بیماری و صدگونه گرفتاری و بی‌پولی و سختی چه کند؟

با زن و فرزند چه خاکی به سر خرجی روزانه بریزد زکجا آورد این پول کلان را که دهد دست حسین و حسن و احمد و حاجی تقی و مشهدی عباس و حبیب و رجب و حاج نبی یا دگری

یا زکجا آورد این پول ز بازار خرد فرش و مس و کاسه و تشت و لگن و قند و قماش و شکر و نفت و برنج و کله و پیرهن و روسری و چادر و جوراب و کت و کفش و قبا را؟!

*‌ کردگارا، تو خداوند جهانی، به یقین واقف اسرار نهانی، همه جا حامی هر پیر و جوانی، تو همانی که توانی دو جهان را به یکی قوطی کبریت چپانی

تو توانی دل ما شاد کنی، خانه ما از کرم آباد کنی، خاطر ما را ز غم آزاد کنی، بر همه کس خانه دهی، بی چک و بی چانه دهی

قدرت آن هست که آن را بدهی یا ندهی، پول فراوان بدهی قند و قماش و شکر و نان بدهی، هم سروسامان بدهی، آنچه که خواهد دل ما آن بدهی، تا بتوانیم فراهم بنماییم همه قوت و غذا تا بدر آریم شکم را ز عزا، خوب بپوشیم و بنوشیم و بجوشیم و بکوشیم که تا بر دگران فخر فروشیم و نباشیم از آن مردم بیچاره آواره بیکاره درمانده وامانده که محتاج به نان شب خویشند و پریشند،

الهی تو بده ثروت بسیار به این بنده شرمنده که باغی بخرم در ونک و خانه زیبای قشنگی وسط باغ بسازم که در آنجا گل و گلخانه و استخر و وسایل، همه آماده شود، یک‌شبه ترتیب همه کار در آن داده شود، «مثل کسانی که به ناگاه در این شهر رسیدند به پول و پله و باغ و حشم، صاحب املاک فراوان شده دارای زر و سیم و مقام و خدم و حشمت بسیار شدند…»

مرا نیز تو از هیچ رسان بر همه چیز ای که تویی قادر مطلق ولی این را به حضور تو کنم عرض، که این عرض بر این بنده بود فرض، که بر عکس روال دگران بنده در این دار فنا مال حلال از تو همی خواهم و خواهم که ببخشی ز کرم پول حلالی»

که روم سوی اروپا پی تفریح به میلان و رم و لندن و پاریس و کپنهاک و بوداپست و رتردام و مونیخ و وین و لیسبن و هامبورگ و ژنو، تا سر فرصت بخورم آب و هوا را!


نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین