صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

نظرت سمت من نامه سیاه افتاده است

و دلم باز به پا بوس تو راه افتاده است

 

زده ام فالی و این بار چه دیدن دارد

قصه ی فال گدایی به شاه افتاده است

 

ماه تا مشهد تو راه نشان خواهد داد

نوری از گنبد تو در دل ماه افتاده است

 

از خجالت همه ی دست دلم میلرزد

بس که دور از تو در آغوش گناه افتاده است

 

چه بگویم که دل از بی سرو سامانی ها

بی تو عمریست که از چاله به چاه افتاده است

 

گله کم نیست ولی لب به سخن نگشایم

سر و کار دل من بی تو به آه افتاده است

 

"دل خوشم که به من اقبال کبوتر دادی"

تا نگویند که بی پشت و پناه افتاده است

 

"بهبود صادقیان نژاد"

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین