صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

گیر دادن رستم ، سهراب را
 
چنین گفت رســتم به سهراب یل
که من آبـــرو دارم انـــدر محل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیخی مکن؛ موی خود
 
شدی در شب امتـــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبـــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
 
رهـا کن تو این دختِ افراسیـــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبـاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیــم
دریغــا پسر، دستِ دشــمن دهیم
 

 

چوشوهر دراین مملکت کیمـیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــو
 
دراین هشت ترم،ای یلِ با کلاس
فقـط هشت واحد نمودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بُدی
چرا رشــتهات را پزشـکی زدی
 
من ازگـــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیـشم پسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و سـپر
 
چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبJایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای
 
مسافر برم، بنـده با رخش خویش
تو پول مرا میدهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
 
چنیـن گفت سهـراب، ایول پدر
بُوَد گفـته هایت چو شهد و شکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
 
اگر گـرمِ چت یا اس ام اس شویـم
از آن به که یک وقت دپرس شویم




نوشته شده در سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین