صادقی نقدعلی

گامی کوچک در راستای همدلی

از سال 1332 به بعد این طایفه نقد علی هیچگاه به سرحد کوچ نکرد. فصل تابستان را معمولاً در بخش کردیان جهرم و اغلب در حوالی باباعرب و دهزیر می گذرانند و فصل زمستان را هم در حوالی جویم و بنارو سر می کردند . فقط در سالهای 1340 و 1341 که خشکسالیهای شدید به وجود آمد و ضربه ای مهلک به پیکر عشایر وارد کرد. طایفه نقد علی تا منطقه کربال(کلبار) کوچ کرد و برگشت . جریان قتل مرحوم مشهدی شیرزاد در محاکم قضایی در جریان بوده و پی گیری می شده. تا اینکه در سال 1340 در منطقه کربال(کلبار) کلانترهای طوایف عرب درمنزل مرحوم امیر آقا کلانتر  طایفه نقدعلی جمع شدند، تا بین دو طایفه نقدعلی و فارسی صلح برقرار کنند. در همین جلسه با رضایت اولیاء دم مرحوم مشهدی شیرزاد، قضیه فیصله یافت.

سومین اتفاق:


 

اتفاق مهم دیگری که برای این طایفه رخ می دهد وقوع دو دعوای شدید بین طایفه نقدعلی و اهالی روستای باباعرب می باشد (که دعوای اولی خیلی شدید بوده ) . بابا عرب و طایفه نقدعلی روی در روی هم می ایستند ، ظاهراً فرمان حمله را کربلایی آقا حسین می دهد و خودش هم نقش اساسی به عهده داشته است . در این دعوا باباعربیها شکست می خورند و به شدت کتک کاری می شوند، جریان به داد و شکایت می انجامد. در این قضیه میرزا محمد خان دهقانی از طایفه نقدعلی حمایت می کرده و فضل اله خان دهقانی هم از باباعرب حمایت می کرده. اما میرزا محمدخان قدرت و نفوذ فوق العاده ای در منطقه کردیان و ادارات داشته است و از او حساب می بردند. به همین دلیل و با تلاش کلانتر این طایفه مرحوم امیرآقا و افراد باسواد طایفه بخصوص مرحوم صداقت و مرحوم مشهدی نواز علیرغم اینکه بابا عربیها از نظر کتک کاری شَل و کُل شده بودند و دعوا هم در ملک آنها صورت گرفته بود .نقدعلی حاکم و باباعرب محکوم می شود .اما در دعوای دوم پابه پای هم در آمدند .

یک دعوای دسته جمعی هم در سال 1346 با طایفه پیرسلامی در گرفت که منجر به شکست طایفه پیرسلامی گردید .موضوع به دادگاه کشیده شد و نهایتاً پیرسلامی ها محکوم شدند و عده ای از آنها به زندان رفتند .

لازم به ذکر است که در سال 1350 هم تعدادی از افراد این طایفه که هنوز زندگی عشایری داشتند به کربال کوچ کردند . این بار از مسیر خرامه و بند پیرمسیح عبور کردند. در حوالی کف دَهَک با عده ای از طایفه فارسی که یکی از مظنونین به قتل مرحوم مشهدی شیرزاد هم در میان آنها بود برخورد می کنند. با مشاهده این افراد خون مشهدی سلطنت دختر ارشد مرحوم مشهدی شیرزاد به جوش می آید و قصد داشته به چند نفر از طایفه فارسی حمله ور شود . چیزی نمانده بود که واقعه سال 1332 تکرار شود که با وساطت دیگران مسأله خاتمه یافت و فرد مظنون به قتل هم از منطقه خارج شد .

حادثه خیلی مهمی که برای این طایفه و طوایف دیگر و کلاً استان فارس و شاید هم در سراسر کشور حادث شده، یک نوع مرضی بوده که به مدت سه روز دامن گیر مردم شده و آنها را مانند برگ درختان پاییزی به زمین می ریخته . این بلا شاید وبا یا چیزی شبیه آن بوده. هر چه بوده بلای بسیار مهلکی رخ داده. نقل می کنند که ترشی و لبنیات دوای این درد بوده اما مردم برعکس فکر می کردند .

مردم فکر می کردند که ترشی و لبنیات برای این درد مضر می باشد. بنابراین افراد را از خوردن ترشی و لبنیات جداً منع می کردند . مرحوم کربلایی آقا حسین که به این درد مبتلا شده بود    می گفت :«پاهایم از حرکت افتاده بود عطش شدیدی وجودم را فرا گرفته بود ، آخرین لحظات حیاتم داشت سپری شد مادرم از خانه بیرون رفت من از این فرصت استفاده کردم چون قادر به راه رفتن نبودم خودم را به زمین کشیدم و به کسیه ماستی رساندم با دندان هایم کیسه را پاره کردم و سیری خوردم حالم رو به بهبودی گذاشت و در نتیجه خوب شدم .»

فرد دیگری که در این باره صحبت می کرد مرحوم شاه حسین بود او می گفت : «من بچه بودم و با محمد مراد شتران را می چراندیم (شتربان بودیم) صبح که از منزل خارج می شدم مادرم قسمم می داد که بیرون می روی نباشد! کُنار بخوری که کُنار ترش مزه است و برای این درد بد است ، اما ما وقتی بیرون می رفتیم تا می توانستیم کنار می خوردیم . شب که به خانه بر می گشتیم مادرم می پرسید کُنار نخوردی ؟ در جواب می گفتم نه! ننه به حضرت عباس یک دانه هم نخوردم. در صورتی که خوردن کُنار برای این درد مفید بوده . این درد در هر جا شیوع پیدا می کرده  آنچنان سریع مردم را می کشته که کسی وارس نمی کرده آنها را دفن کند،  یا اصلاً کسی باقی نمی مانده که دیگران را دفن کند . خیلی از اجساد دفن نمی شدند که در نتیجه خوراک حیوانات وحشی می شدند . نقل می کنند تعدادی خانوار از طایفه هندی که در تَنگ کُلون جویم زندگی می کردند . تمام افراد این چند خانوار بر اثر همین درد مرده بودند و فقط یک بچه در گهواره زنده مانده بوده است. به احتمال زیاد بر اثر این درد خانواده ها، اقوام ، روستاها، طایفه هایی بوده اند که همه آنها مرده اند و نتیجه بُر شده اند.

طایفه نقد علی در هنگام وقوع این بلا در منطقه منصور آباد یا خم جلال آباد بوده این درد تعداد زیادی از افراد این طایفه اعم از بچه و پیر وجوان به کام مرگ فرو می برد .

مرحوم امان اله با تیشه معروفش از صبح تا شب کارش قبر کندن بوده، باز هم وقت کم می آورده. چون مردم لحظه ای یا ساعتی می مرده اند ، ممکن بوده در یک ساعت چند نفر میمردند .هیچکس امید به زنده ماندن نداشته هر کس فکر می کرده لحظه ای دیگر یا ساعت دیگر بمیرد. وحشت و اندوه عجیبی همه را فراگرفته بوده . مرحوم امان اله (پدر عمو نعمت) با تیشه اش از نظر قبر کندن خدمت بزرگی به این طایفه و مردگان آن حادثه کرده است . اگر ایشان این خدمت را نمی کردند، مردگان این طایفه مانند مردگان سایر طوایف و مناطق خوراک جانوران می شدند. مرحوم امان اله یک تیشه خیلی معروفی داشته . من این تیشه را خودم مشاهده کردم . حدود 50 سانتیمتر طولش بوده ، 15 سانیتمتر عرض و حدود 5 تا 6 کیلو وزن داشت ، این تیشه باید به عنوان یک ابزار تاریخی با ارزش برای نسل های آینده باقی می ماند. اما متأسفانه ورثه آن مرحوم تیشه را به قیمت خیلی ناچیزی فروختند .می گویند افرادی که از این بلا جان سالم بدر برده بودند فارغ از، از دست دادن عزیزانشان اعم از زن و مرد، پیر و جوان شب ها به رقص و پای کوبی می پرداختند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط رسول| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین